
ميدوني چيه
دل من ميگه
زندگي مال کيه
زندگي مال توئه
زندگي مال منه
عشقمون مال همه
زندگي خيلي کمه
ميدوني منو چه مجنون کردي
تو ميدوني منو چجوري دربدرو آواره کردي
شب یلدای خوبی داشته باشی
نوشته شده توسط روحی جون در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت
سلام
یکی از دوستانم که خیلی هم برام مهمه ازم خواسته بود که این عکس رو بزارم
شرمنده اگه بعضی از دوستان ناراحت میشن از چهره ی ... ![]()

ممنون از لطف دوستانم ( مرگ ) ![]()
بابا چرا میزنی مرگ همون دوستمه که بهم گفته عکس رو بزارم با تو نبودم ![]()
یاحق ![]()
نوشته شده توسط روحی جون در شنبه بیست و ششم آذر 1384 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت
روز اول :
پسر: سلام
دختر : سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نيستم مرسی
هقته اول :
پسر: سلام
دختر : عليک سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نيستم مرسی . تو چطوری؟
هقته دوم :
پسر: سلام
دختر : عليک سلام . چطوری؟
پسر: قربانت . بد نيستم . تو چطوری؟
دختر : مرسی .... خوبم
هفته سوم :
دختر: سلام
پسر: سلام . چطوری ؟ خوبی؟
دختر: مرسی خوبم . خيلی خوبم و يک نگاه معنی دار به پسر
هفته چهارم :
دختر : سلام عزيزم . چطوری ؟ خوبی؟
پسر: سلام عزيز دلم . مرسی بد نيستم . تو چطوری ؟
دختر : مرسی . می دونی ؟ می خوام يک چيزی بهت بگم . نمی دونم الان بگم يا بعد؟
پسر: بگو عزيزم
دختر : نه ... حالا زوده ..... باشه بعد
هفته پنجم :
دختر : سلام عزيزم ..چيزی که هفته پيش می خواستم بهت بگم اين بود که دوستت دارم ..
- و کلی از اين حرفها ...... و پسر باور می کنه
هفته ششم :
پسر: امروز يک دختری توی خيابان آمد از من يک آدرس پرسيد . منم
دختر: ديگه چی ؟!!! دلمو شکستی . تو که می دونی من چقدر حسودم ! چرا اين کارو کردی ؟
پسر: من که کاری نکردم فقط جواب سوالشو دادم
دختر : يک قول به من می دی؟
پسر: بله
دختر : قول بده ديگه با هيچ دختری حرف نزنی
پسر: باشه عزيزم قول می دم
روابط سالم و صميمی و رمانتيک نه Sexi ادامه دارد
ماه هجدهم :
دختر : برام خواستگار آمده
پسر: غلط کرده
دختر: چرا؟ خوب طوری که نيست اونم بالاخره آدمه
پسر : تو چه جوابی بهش دادی ؟
دختر : هنوز هيچی
پسر: ما کلی قرار مدار با هم داشتيم ! حالا می خوای اونو بذاريش جای من ؟
دختر : يه چيزی رو می دونی ؟ اون هيچ وقت نمی تونه جای تو رو بگيره
پسر: من چيکار کنم ؟
دختر : نمی دونم ! فقط به من فکر نکن ! من اگه بدونم تو به من فکر می کنی آب خوش از گلوم پايين نمی ره ! میگم برو زودتر زن بگير
پسر : حسوديت نمی شه ؟
دختر : نمی دونم چرا ديگه از اين که تو رو با دختر ديگه ای ببينم حسوديم نمی شه
پسر: در فکر و خيال خود ..... من می دونم چرا
بعدش پسر از خاطرات خوش گذشته می گه و دختر هم برای خالی نبودن عريضه سنت آبغوره گيری رو اجرا می کنه
دوران خوش دختر و دوران تحول پسر شروع می شه
ديد پسر نسبت به دختر ها عوض می شه . قلبش نسبت به واژه هايی از قبيل دوستت دارم عاشقتم و ..... مقاوم می شه
حالا اگر مورد مشابهی برای پسر پيش بيايد در آينده :
روز اول :
پسر : سلام
دختر : سلام
پسر : ميايی خونمون ؟
دختر : نه
پسر : مگه به من اعتماد نداری ؟
دختر : چرا ...ولی خووووووب
در اينجا پسر مراسمی بنام مخ زنی را شروع می کنه و موفق هم می شه علتش هم حرفهايی هست که بتازه گی از دختر قبلی ياد گرفته
پسر : تو که می دونی من چقدر دوستت دارم
دختر : آره ..... ولی ..... آخه
پسر : من قول می دم برای خواستگاريت بيام و بگيرمت
دختر : جدی می گی ؟؟؟؟ و قند توی دلش آب می شه
پسر : آره قربونت برم ... و با يک نگاه عاقل اندر سفيه به دختر
يواش يواش دل دختر نرم می شه و رضايت می ده
و پسر : پس بريم ؟؟؟؟؟؟؟
عصر همان روز :
ريييييينگ ........ رييييينگ
پسر که با رفتن دختر به خواب عميقی فرو رفته در حاليکه خسته است با زحمت و غرغر گوشی را بر می دارد
پسر : بله ؟ بفرمايين
دختر : سلام
پسر : سلام چطوری ؟
دختر : مرسی . باهات کار دارم
پسر : تو که يک ساعت نيست از اينجا رفتی ؟؟؟؟؟
دختر : می خوام دوباره ببينمت !!!!! فردا بيام خونتون ؟
پسر : در حاليکه موفقيت بزرگی کسب کرده می گه چرا که نه
نوشته شده توسط روحی جون در یکشنبه بیستم آذر 1384 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت

زمانیکه از شب گذشتی و به پهنه ی نور و صبح رسیدی
چشمانم عاشقانه صدایت می زد
جاده خسته از تکرار خواهانت بود
و تو
دستهایم صادقانه دعایت می کرد
تو شب را پشت سر گذاشتی
محکم پایدار سر بلند
تمنایت کردم ولی تو باز
سرد تاریک غمناک ![]()
این قصه تکرار می شد
تو بر شب چیره شدی
و من در افق به انتظار
اکنون روزهای بسیاری سپری شده و من هنوز هم صدایت می زنم
دعایت می کنم
و تو هنوز هم
هنوز کشف ات نکرده ام
یادداشت های دفتر خاطراتم
برای کسی که رفتن را ترجیح داد

من که می دونم شبی عمرم به پایان می رسد ... ![]()
باقی بقایتان باد ... ![]()
نوشته شده توسط روحی جون در جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت 4:57 موضوع | لینک ثابت
پری قصه هام فراموشم نکن
سلام دوستان گلم شرمنده از اینکه به این همه لطفتون نتوستم
طوری که لایق شما هست پاسخ بدم ( کلٌی خجالت و شرمندگی )
راستی دوستان خوبم دادای گل من رفته مسافرت البتٌه من رو قابل
ندونسته و نگفته واسه چی ولی آبجی شیوا (عزیز بابایی یا همون داداشی)
میگه واسش دعا کن واسه همین از دوستای گلم میخوام واسه داداشیم
دعا کنین
دوستتون دارم دوستای گلم
بازم شرمنده که دیر آپ کردم

تقدیم به پری قصه هام
دوستت دارم عزیزم
موفق باشین
یاحق
نوشته شده توسط روحی جون در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دلا ياران سه قسم اند گر بداني
زباني اند و نانی انـد و جـاني
به نـاني نان بده از در برانـش
تو نيـکي کن يه ياران زبـاني
وليـکن يـار جـاني را نگهدار
به پـايش جـان بده تا مي تواني
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY