سلام دوستان عزیزم

جا داره اینجا از تک تک دوستان گلم که طی این سال منو با راهنماییاشون و نظراتشون بی بهره نزاشتن و همیشه در کنار من بودن تشکر کنم
اگه کسانی از قلم بیافتند به بزرگی خودشون ببخشن
اول از همه مامانی گلم كه برام يه دنيا ارزش داره ، داداشي گلم با نانازيش ( آبجي شيوا ) ، عسل
دوست عزيزم ، نانازي جونم كه ...
، آبجي مريم عزيزم با دوستش فرزانه ، داداش دوران گلم با نانازيش ( آبجي يلدا ) و آبجي فهيمه ، هادي ، رسول ، كورش اهورا ، الي جون ، سحر عزيز ، لينا جون با خواهرش سحر ، آبجي خاطره ، شادي شاعر عزيز كه مي خواد در وصف من شعر بگه ( كه چقدر بدم )
، فاطي جون ، فرزانه كه حسرت مبارزه كردن داره ، رامين ، سيد حسين ، عباس ، ايران عزيزم كه گفته هر وقت آپ كنم خبر ميدم ( كه بي خبرم ازش ) ، نگار و كيميا (اسمت دوبار اومدا ) ، محسن ، يوسف ، عاطفه جونم و اونايي كه از صفحه كليدم افتادن
اميدوارم سال خوبي رو در پيش داشته باشين
براي سلامتي آقا امام زمان ( عج ) و روح شهيدان اسلام به خصوص شهداي كربلا يك صلوات بفرستين و يك فاتحه به شادي روح عزيزان از دست رفته خودتون بخونين كه سال خوبي در پيش داشته باشين
براي آخرين پستم فال حافظ رو ميزارم تا سالتون رو با فال حافظ شروع كنين
ابتدا نيّت کرده و سپس بر روی عکس کليک نماييد .
سال خوبي همراه خانواده داشته باشين
ياحق
تا سال بعد ![]()
نوشته شده توسط روحی جون در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت
سلام مامانیم
عیدت مبارک
نوشته شده توسط روحی جون در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت
سلام
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواشتر برو من میترسم
مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری
زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
مرد جوان : مرا محکم بگیر
زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری
مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
دمی می آید و بازدمی میرود . اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را میبرد

درسي از نيلوفر وحشي گرفتم در كوير
بوته سبزي كه يك بار در جهان خنديده بود
در بيابان تكيه گاهي چون كنار خود نداشت
ساقه هايش را به دور خويشتن پيچيده بود
یاحق
نوشته شده توسط روحی جون در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان گلم
امروز خواستم یه آپ کنم ولی .....
اين آپ به خاطر دو عزيزه ( مريم و نسترن )
متن مال مريم جان و عكس ها از نسترن عزيز
راستي اين رو هم بگم كه متن براي دل خودم در بلاگ هم از مريم هستش اميدوارم هر جا باشه شاد و موفق زندگي كنه

ره گذارعمرسیریست دردیاری روشن وتاریک
ره گذارعمرگاهیست برفضای دوریا نزدیک
چیست این افسانه هستی خدایا چیست
پس چرا آگاهی ازاین قصه مارا نیست
صحبت ازمهرو محبت چیست
جای آن درقلب ما خالیست
روزی انسان برده عشق ومحبت بود
جزره مهرووفا راهی نمی پیمود
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز میمیرد
(داریوش)


موفق باشيد
ياحق
نوشته شده توسط روحی جون در شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 4:29 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دلا ياران سه قسم اند گر بداني
زباني اند و نانی انـد و جـاني
به نـاني نان بده از در برانـش
تو نيـکي کن يه ياران زبـاني
وليـکن يـار جـاني را نگهدار
به پـايش جـان بده تا مي تواني
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY