يار دبستاني من ، با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه مني
حک شده اسم من و تو، رو تن اين تخته سياه
ترکه ي بيداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلاي آدماش
دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره کنه
کي ميتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
يار دبستاني من ، با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه مني
حک شده اسم من و تو ، رو تن اين تخته سياه
ترکه بيداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
يار دبستاني من ، با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه مني
حک شده اسم من و تو ، رو تن اين تخته سياه
ترکه ي بيداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهاي آدماش
دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره کنه
کي ميتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
نوشته شده توسط روحی جون در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 23:25 موضوع | لينک ثابت
![]()
به خدا همیشه از خدا میخوام
لحظه ی جداییمون سر نرسه
تا همیشه پا به پای هم باشیم
اما این کوچه به آخر نرسه
نگو تا ابد باید تنها باشم
آرزوهای منو ازم نگیر
من میخوام با تو باشم با خود تو
عشق من عشقمو دست کم نگیر
عشقمو دست کم نگیر
اینهمه شادابی یه روزی حروم میشه
کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم میشه
تا ابد با من باش
همه ی هستی من
هستیمو ازم نگیر حرف رفتنو نزن
اینهمه شادابی یه روزی حروم میشه
کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم میشه
تا ابد با من باش
همه ی هستی من
هستیمو ازم نگیر حرف رفتنو نزن
به خدا همیشه از خدا میخوام
لحظه ی جداییمون سر نرسه
تا همیشه پا به پای هم باشیم
اما این کوچه به آخر نرسه
نگو تا ابد باید تنها باشم
آرزوهای منو ازم نگیر
من میخوام با تو باشم با خود تو
عشق من عشقمو دست کم نگیر
عشقمو دست کم نگیر
اینهمه شادابی یه روزی حروم میشه
کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم میشه
تا ابد با من باش
همه ی هستی من
هستیمو ازم نگیر حرف رفتنو نزن
اینهمه شادابی یه روزی حروم میشه
کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم میشه
تا ابد با من باش
همه ی هستی من
هستیمو ازم نگیر حرف رفتنو نزن
نوشته شده توسط روحی جون در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 23:2 موضوع | لينک ثابت
با سلام خدمت يكا يك دوستان عزيزم
مي خوام دايي خودم رو به شما معرفي كنم اميدوارم بچه هاي خوي محبتشون رو شامل حال و پذيرايي ( نيش ) ما بكنند دوستون دارم عزيزانم
هر كه را من دوستش بودم از اين به بعد با اين هم دوست باشن ![]()
وقتي تو بخواهي ......... ناممكن ممكن مي شود .
وقتي تو بخواهي گلي زيبا بكاري .
وقتي تو بخواهي قايقي محكم بسازي .
وقتي تو بخواهي در رشته تحصيلي ات دكتري بگيري.
وقتي تو بخواهي براي يكبار هم كه شده به شهر مورد علاقه ات سفر كني .
وقتي تو بخواهي كار مورد علاقه ات را پيدا كني .
وقتي تو بخواهي گنجشك آسيب ديده اي را مداوا كني .
وقتي تو بخواهي براي اينكه همنوعت زير باران خيس نشود او را زير چترت پناه دهي .
وقتي تو بخواهي كه زندگي يكنواختت را به زندگي پر از شور و هيجان تبديل كني .
وقتي تو بخواهي براي راحتي پرندگان اطراف خانه ات لانه اي برايشان درست كني .
وقتي تو بخواهي موقع غروب در كنار دريا سكوت كني و در درياي وجود خودت غرق شوي .
وقتي تو بخواهي در يك شب مهتابي در كنار دريا آتش روشن كني و محو تماشاي آن بشي .
وقتي تو بخواهي در بين دوستانت به يك فردي مثبت و بانشاط و پر انرژي معروف بشي .
وقتي تو بخواهي از زندگي خود يك شاهكار بسازي .
وقتي تو بخواهي واژه غير ممكن را از زندگي خودت حذف كني.
وقتي تو بخواهي نقش خودت را در زندگي ايفا كني .
وقتي تو بخواهي از همهمه دوري كني و به واقعيت خودت يعني سكوت برسي .
وقتي تو بخواهي بر تنبلي و سستي غلبه كني .
وقتي تو بخواهي هرگز اشكي را كه از شادي مي ريزد پاك نكني .
وقتي تو بخواهي به دوستانت ياد بدهي كه يك خنده بهتر از هزار ناله است .
وقتي تو بخواهي انسانهاي گريان دور و برت را از ته دل بخنداني ...... معلوم مي شود تو براي توانستن منتظر هيچكس نيستي . پس تو يك شاهكار هستي . مبارك باد
http://seiiedabdollahy.blogfa.com
دوستان عزیز اهل خوی رای یادتون نره
![]()
نوشته شده توسط روحی جون در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 17:37 موضوع | لينک ثابت
يه روز تصميم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالاي ساختمان پرت کنم پايين
.................
طبقه دهم زوجي رو ديدم که عاشقانه يکديگر رو در آغوش گرفته بودند

طبقه نهم پيتر رو ديدم که مثل هميشه تنها بود و گريه مي کرد

طبقه هشتم مردي رو ديدم که نامزدش با بهترين دوستش هم خواب شده بود

طبقه هفتم دختري رو ديدم که قرص هاي ضد افسردگي روزانه اش رو مي خورد

طبقه ششم شخص بيکار رو ديديم که هفت تا روزنامه خريده بود و نا اميدانه دنبال کار مي گشت

طبقه پنجم آقاي وانگ رو ديدم که داشت لباش خانمومش رو مي پوشيد ؟؟

طبقه چهارم رز رو ديديم که مثل هميشه با دوست پسرش جر و بحث مي کرد

طبقه سوم مرد پيري رو ديدم که اميدوارانه منتظر بود تا کسي زنگ خونه اش رو بزنه و به ديدنش بياد

طبقه دوم ليلي همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از يک سال و نيم پيش نا پديد شده بود را مي خورد
قبل از اينکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر مي کردم من بد شانس ترين فرد دنيا هستم


الان مي دونم که هر کسي مشکلات و نگراني هاي خودش رو داره بعد از اينکه تمام اينها رو ديدم به اين موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
همه اون آدم هايي که ديديم الان دارند به من نگاه مي کنند

و حتما پيش خودشون فکر مي کنند که اونقدر ها هم بدبخت نيستنند

خيلي خوبه که آدم مهم باشه ولي مهم تر از همه اينه که آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه.
اين داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستيد و بهشون ياد آوري کنيد که زندگي با مشکلاتش زيباست و واقعا
موفق باشین ![]()
یاحق ![]()
نوشته شده توسط روحی جون در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 17:13 موضوع | لينک ثابت
خسته شدم

ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم
چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ولي
انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم
مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود
باورت نمي شه كه از رنگ چشات خسته شدم
انقدر نگام كردي كه ديگه زد به سرم
از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم
تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي

با كدوم بهونه بنويسم برات خسته شدم
انقد آب و هوا واسم عروض كردي كه من
آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
گفتم اين كار و نكن كردي و رفتي و ببين
ديدي آخر از تموم اون كارات خسته شدم
حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه

آنقدر عوض شدي كه من به جات خسته شدم
شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود
از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم
ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم
تو يه بي تفاوتي ، من از فضات خسته شدم
دوس داري بري ، برو ، دلت مي خواد باشي بمون
من كه از تمام حرف و تصميمات خسته شدم
انقدر صدام نكردي از خودم بدم مياد
از اين اسم مريم و نگفتنات خسته شدم
يه روزي غريبه اي ، يه روز آشنا، من از
بازي زشت غريب آشنات خسته شدم

تو چي فكر كردي خيال كردي من عاشق مي مونم
من از اين فكراي غرق ادعات خسته شدم
واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي كنم
راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم
من شكايت تو رو به كي كنم ؟ برم كجا ؟
به جون خودت قسم نه ، به خدات خسته شدم
چه قدر ببخشمت من ديگه چيزي ندارم

به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم
روزي صد تا غم و غصه توي قلبم مي ذاري
منم آدمم از اين درد و بلات خسته شدم
انقدر واست مي ميرم واسه من تب مي كني ؟
حق دارم از اين دل بي اعتنات خسته شدم
تو خودت منو نخواستي ، من گناهي ندارم
از دس اون چشاي دور از وفات خسته شدم
شعر و اينجوري نوشتم كسي با خبر نشه
مثلا من از تو و خاطره هات خسته شدم
كي مي دونه تو پشيمون شدي و نوشتي كه
حتي از ديدن عكس و هديه هات خسته شدم
اي خدا ، اينو فقط من و تو و اون مي دونيم
نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم
((شعر از مريم حيدر زاده))
نوشته شده توسط روحی جون در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 9:12 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

دلا ياران سه قسم اند گر بداني
زباني اند و نانی انـد و جـاني
به نـاني نان بده از در برانـش
تو نيـکي کن يه ياران زبـاني
وليـکن يـار جـاني را نگهدار
به پـايش جـان بده تا مي تواني
زمان و تاريخ و وضعيت هوا
آمار وبلاگ
عكس روز
وضعيت من در ياهو
فهرست اصلي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
موزيک


فال حافظ
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.
POWERED BY