
عشق به معناي ديگس
ميدونم عشق به معناي ديگس سر زمين دل يه دنياي ديگس
ميدونم سادگي جاش تو قصه هاست دل سپردن به يه معناي ديگس
عاشقا ساده و بي رنگ و ريان قلبشون مثل يه درياي ديگس
واسشون تا از دل و دريا بگي رنگ و روشون به يه سيماي ديگس
چينيه قلبشونم اگر شکست دلشون خوش به يه فرداي ديگس
شهر عشق و مثل من خوب بلدن عشقشون سنبل عشقاي ديگس
اون روزي که عشق اومد دلم رو برد فهميدم نيگاش يه جوراي ديگس
مني که ساده بودم مثل وفا ندونستم که دلش جاي ديگس
واژه هام تپق زدن تا بدونه تو دلم يه شور و غوغاي ديگس
توي آخرين نفس دلم گرفت ديدي عشقم به يه معناي ديگس
نوشته شده توسط روحی جون در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 2:27 موضوع | لينک ثابت
گرماي تابستان ديگر نفس را به شمارش نمي انداز. شهريور به آخر رسيده است وتا همين يكي دو روز ديگر پاييز خود را به روي تمام سايه هاي شهر پهن مي كند. از همين حالا درختان چشم روي چشم گذاشته اند و به خوابي رفته اند كه حتما پر از بوي انتظار رسيدن، دوباره دميدن و بهاري بودن است. برگ هاي زرد ميهمان ناخوانده تمام پياده روها شده اند . پاييز همين پشت ديوار خوابيده است تا تو در را باز كني و يكباره وجودت مملو از رنگ باران و ابرهاي پاييزي شكل شود.
دوباره همه چيز شروع مي شود. دل دل زدن هاي كودكانه و در قاب پنجره يله دادن تا شايد نم نم باران هاي پاييزي گونه هايت را متورم كند. بالاخره اين هم براي خود نوعي نيايش است. پاييز وقتي مي آيد همه چيز باخود مي آورد. خاطرات گذشته را در جلوي چشمانت ستاره مي زند و حرف و حديث هاي كودكانه را در وجودت زنده مي كند تا اين گونه شود كه تو براي لحظه اي هم كه شده خيز برداري و ميان خودت و آدميت گنده ات تنها يك بشارت كوچك را به شهادت بگيري . اين همه تنها براي اين است كه فقط ثانيه اي كوچك شده اي، درست به اندازه قد كودكي كه هنوز عاشقانه ستاره هاي آسمان را مي جورد و به تمام آدم هاي شهر سلامي بي ريا تعارف مي كند. پاييز مي آيد تا تو به ياد آوري كه زنده اي؛ زندگي مي كني اما هنوز نمي تواني خوب سخن بگويي چه اين ميوه ممنوعه بر تن هيچ درختي، نه تنها در پاييز بلكه در بهار هم نمي رويد. منتهي پاييز فردا يا شايد هم پس فردا بيايد تا با تو قسمت كند تمام حس غريب تنهايي اش را، آن هم در شهري كه به راستي عصا از كور مي دزدند . ياد پارسال افتادم ، پاييز 1382؛ غروبي يود تاريك با هجوه اي بزرگ از مهتاب ؛ با حنيف مزروعي روي بالكن كوچك روزنامه بزرگ« ياس نو» ايستاده بوديم و برگ هاي زرد را در زير نور مهتابي هاي شهرداري شمارش مي كرديم. او گفت:«مهر ماه كه مي شود انگاري تازه چشم بر جهان گشوده ام. وجودم سبز مي شود. پارسال اين گونه بود، سال قبل از آن نيز و سال آينده هم مي خواهم دوباره وجودم را با پاييز قسمت كنم». اين را حنيف مي گفت؛ سال گذشته روي بالكن كوچك روزنامه بزرگ ياس نو؛ اما امسال او رفته است به جرمي كه مي گويند دل دل بي قرار آزادگي است و حتما حالا در چار ديواري نمي دانم كجا با پاييز بگو مگو مي كند. بگذ ريم؛ هر جا كه هست به طور حتم خيلي د ور نيست، مي توان از همين جا صداي زمزمه قلب او و تمام حنيف ها، از محمد حنيف نژاد تا حنيف مزروعي را شنيد. پاييز همين كوچه پشتي آرام گرفته است. او منتظر ايستاده تا همين يكي دو روز شهريور نيز پيكرش را در دستمالي كهنه بپيچد و جاي را براي نفس هاي باراني او باز كند.ديگر گرماي تابستان نفس را به شمارش نمي اندازد. دوباره همه چيز شروع مي شود. دل دل زدن هاي كودكانه و در قاب پنجره يله دادن تا شايد نم نم باران هاي پاييزي گونه هايت را متورم كند. سلام پاييز جان ! حال همه ما خوب است اما تو باور نكن.
؛؛
بازم ميام مرد پاييزي
نوشته شده توسط روحی جون در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 18:48 موضوع | لينک ثابت

من بازم برگشتم تا عاشقم بنویسم
نوشته شده توسط روحی جون در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 3:22 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

دلا ياران سه قسم اند گر بداني
زباني اند و نانی انـد و جـاني
به نـاني نان بده از در برانـش
تو نيـکي کن يه ياران زبـاني
وليـکن يـار جـاني را نگهدار
به پـايش جـان بده تا مي تواني
زمان و تاريخ و وضعيت هوا
آمار وبلاگ
عكس روز
وضعيت من در ياهو
فهرست اصلي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
موزيک


فال حافظ
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.
POWERED BY